( لحظه های آخرین انتظار)
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 18:50
گــوش کــن ای یـار خوب ومهــربـان بـشـنــو ازمـن قــصّـه هـای ایـــن وآنآهـــمـــا ن بـا درد هــا آمــیــــخــتـــه بـرگ عــشـق ازهـر درخـتی ریخــتـه رشـته هـای بـرگ گُـل ازهم گسیـخت گـوبـه گـلبـانـگ چـمـن بلـبـل گریخـت خ
لحظه شمار زندگی
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 10:23
نه ساعت آغازم می کند نه تقویم پایانم می دهد لحظه شمار اتفاقی هستم که نمی افتد...
دنیا
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 10:23
دنیا اگر مردانگی سرش میشداسمش دخترونه نبود... هی دهقان فداکار! تو در روزگاری بزرگ شدی که مردی برهنه شد تا زنان و کودکان زنده بمانند! من اما در رو زگاری نفس می کشم که زنی برهنه میشود تا کودک گرسنه اش نمیرد .... آرام باش رفیق هیچ گرسنه ای باقی نمی ماند شک ندارم همین روزها همه سیر میشوند از زندگی..
بعضی زخمها هست
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 10:23
بعضی زخمها هست که هر روز صبح،بایدپانسمانش را باز کنی و روش نمک بپاشی تا یادت نرود..... دیگر سراغ بعضی آدمها نباید رفت....!!! یه وقتایی تو زندگیت میرسه که بايد دستت رو بزنی زير چـونت وجريان زندگيـترو فقط تماشاکنی بعدشم بگی: به درک ساده لباس بپوش ساده راه برو اما در برخورد با دیگران ساده
شعر از: فریدون مشیری
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 10:23
گفت دانایی که: گرگی خیره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر! لاجرم جاری است پیکاری سترگ روز و شب، مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره ی این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست ای بسا انسان رنجور پریش سخت پیچیده گلوی گرگ خویش وی بسا زور آفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر هر که گرگش را در
تار گیسوی تو
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 10:23
ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من این سکوت مرا ناشنیده مگیر ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر سوز و ساز دلم را ندیده مگیر امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی سایه از سر من تا سپیده مگیر ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم وقت دیدن او ، راه دیده مگیر دل دیوانه ی من به غیر از م
غزل
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 10:23
چقدر ساده به هم ریختی روان مرابریده غصّه ی دل کندنت امان مرا قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد به هر زبان بنویسند داستان مرا گذشتی از من و شب های خالی از غزلم گرفته حسرت دستان تو جهان مرا سریع پیر شدم آنچنانکه آینه نیز شکسته در دل خود صورت جوان مرا به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه خدا گرفت به دست تو ا
اشعار سعدی
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 10:23
آیین برادری و شرط یاری آن نیست که عیب من هنر پنداری آنست که گر خلاف شایسته روم از غایت دوستیم دشمن داری ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها تا خار غم عشقت آویخته در دامن کوته نظری با
اشعاری از محمد سلمانی
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 10:23
هر آنچه اتفاق مي افتد بنا به دليلي است پس نبايد با سرنوشت جنگيد اشعاری از محمد سلمانی ...کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ که من از اینهمه دیوار بدم می آید دوست دارم به ملاقات سپیدار رومولی از مرد تبردار بدم می آیدای صبا بگذر و از من، به تبر دار بگوکه از این کار تو بسیار بدم می آید نوشته شده در 2017/6/
شعر از محمد سلمانی
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 10:23
اگر چه بين من و تو هنوز ديوار استولى براي رسيدن، بهانه بسيار استبر آن سريم كزين قصه دست برداريممگر عزيز من! اين عشق دست بردار استكسى به جز خودم اى خوب من چه مى داندكه از تو - از تو بريدن چه قدر دشوار استمخواه مصلحت انديش و منطقى باشمنمي شود به خدا، پاى عشق در كار استتو از سلاله ىسوداگران كشميرىكه ش
وای از این افسرده گان فریاد اهل درد کو؟
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 14:43
وای از این افسرده گان فریاد اهل درد کو؟ دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلم همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا عیبجو دلدادگان را سرزنش ها میکند زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست نداند ...
جملات حکیمانه از بزرگان
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 9:24
موضوع غم انگیز در خصوص زندگى، کوتاه بودن آن نیست بلکه غم انگیز آن است که ما زندگى را خیلى دیر شروع مى کنیم! آنکه حقیقت را نمی داند نادان است،آنکه حقیقت را می داند ولی انکار می کند تبهکار است برتولت برشت بشر در اين دنيا بيشتر از همه موجودات، گرفتاري و عذاب كشيده است. بهترين دليلش هم اين است كه در بين...
کاش که من بال و پری داشتم
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 9:24
کاش که من بال و پری داشتمجانب کویش گذری داشتمآتش عشقش چو بجانم فتادسوخت اگر بال و پری داشتممیزدم آتش به نهال حیاتگر نه امید ثمری داشتمگلشن حسن تو ، که شاداب بادمنهم از آن چشم بری داشتمرفتی از این شهر و نگفتی که منشیفته ی در بدری داشتمدل به رهش پر زد و میگفت بازکاش که من بال و پری داشتم
اشعار
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 10:02
ديشب به ياد روي تو تنها گريستمتنهاي بي اميد چه شبها گريستماز چنگ غم بخلوت انديشه هاي عشقبردم پناه و بي تو در آنجا گريستمسر مي كشد چوشعله تمناي او ز دلزين جانگذاز درد تمنا گريستمپنهان نمي شود چكنم؟ ماجراي عشق در عشق او نهاني و آشكار گريستميكروز خنده زد دلم از گرمي اميد عمري ز سرد مهری دنيا گريستمروشن...
گرييييييييييييييييييييييييه
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 4:32
گریه کن مرد ، مگه از سنگه دلتگریه خوبه ، وقتی که تنگه دلتگریه کن مرد ، گریه خالیت می کنهگاهی اشک حالی به حالیت می کنهگریه کن مرد ، وقتی از غصه پریوقتی از عالم و آدم می بریگریه کن مرد ، جای بغض تُو گلوترد شو از پیچ و خمای روبروتگریه بد نیست ، آخر حادثه نیستگریه کن که اشک مرد، فاجعه نیستبسّته مرد، دلت...
ارزانيييييييييييييييييييييييي
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 4:32
همه چیز ارزان است چه کسی می گوید: که گرانی شده است؟ دوره ارزانی است! دل ربودن ارزان، دل شکستن ارزان! دوستی ارزان است! دشمنی ها ارزان، چه شرافت ارزان! تن عریان ارزان، آبرو قیمت یک تکه نان، و دروغ از همه چیز ارزان تر! قیمت عشق چقدر کم شده است، کمتر از آب روان! و چه تخفیف بزرگی خورده است، قیمت هر انسان...
عشق
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 4:32
استاد فاضل نظری .... هــــــم دعـــا کـن گره از کار تو بگشايد عشق هــــــم دعـــا کــــن گره تـازه نيــــفزايـد عشق قـايقـــي در طلـــب مـــوج بــــه دريـــا پيوست بايـــد از مــــرگ نترســـــيد ،اگـــــر بايد عشق عــــاقــبـت راز دلــــم را بــــه لبــــانـــش گفتم شايد اين بوسه به نفرت برسد ،شايد ...
حكيمانه
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 4:32
حيات آدمي در دنيا همچون حبابي است در سطح دريا. جان راسكن دنيا يكسره صحنه بازي است و همه بازيگران آن به نوبت مي آيند و مي روند و نقش خود را به ديگري مي سپارند . ویلیام شکسپیر آنکه حقیقت را نمی داند نادان است،آنکه حقیقت را می داند ولی انکار می کند تبهکار است. برتولت برشت ايستاده مردن بهتر از زانو زده ...
سخنان حكيمانه
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 4:21
راه آشتی را کسی باید بیابد که خود سبب جدایی شده است . ارد بزرگ کسی که از ابتدا نا بینا به دنیا آمده است معنی تاریکی را نمی فهمد زیرا هرگز روشنایی را تجربه نکرده است. خردمند بودایی بگذار آبها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی. مولانا هر قدر به دیگران احترام بگذاریم ، به ما احترام خ...
مولانا
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 4:21
با آن که میرسانی آن باده بقا را بی تو نمیگوارد این جام باده ما را مطرب قدح رها کن زین گونه نالهها کن جانا یکی بها کن آن جنس بیبها را آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را آن چاه بابلت را وان کان سحرها را بازآر بار دیگر تا کار ما شود زر از سر بگیر از سر آن عادت وفا را دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته طغرای تو ...