
نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر مرگ را همچون شراب کهنه کم کم می فروخت در تمام سالهای رفته بر ما روزگار شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت ...
ادامه مطلب
مـــن بــه هــر تحـــقیری کــه شـــدم بــا صـــدای بـلـــند خنـــدیدم ... نــام مــرا گــذاشتـــند بــا ^ جنـــبه ^ ! بــی آنـــکه بــداننــد ؛ خنـــدیدم تــا کـــسی صــدای^ شکـــسته ^ شــدن قلــــبم را نشـــنوند...
ادامه مطلب